

بزن بارون که دلگیرم دارم این گوشه میمیرم...
بزن بارون که دلگیرم دارم دیگه آروم نمیگیرم...
حالا که خسته و تنهام حالا که که اون دیگه رفته...
میفهمم تازه این دردو چقدر تنها شدن سخته...
بزن بارون که عشق اون هنوز توی نفسهامه...
دلیل عشق پاک من غرور سرد اشکامه...
ببار شاید که بگرده تو قلبی که پر از درده...
ببین از وقتی اون رفته چقدر دستای من سرده...
ببار شاید که بگرده تو قلبی که پر از درده...
ببین از وقتی که اون رفته چقدر دستای من سرده...
بزن بارون...
نوشته شده توسط زابلیکه در دوشنبه بیستم آبان 1387 ساعت 16:29 موضوع عاشق واقعی... | لينک ثابت
درباره وبلاگ
خوش آمدی ای هکر
به سوی من
به سوی این وبلاگ خراب شده
به سوی کلبه سیاه زابلی
با عالمی پر از هک!
حال که آمدی بمان
بمان کنار من در زیر لحاف
تا شب سیاه من سحر شود و آنجای من پاره
تا ببینم آن سپیده و طلوع
که از زیر شلوار تو
می شود شروع
کمی بمان !
قطره نمی بزار
برای یادگار
برای فردای ما و بقای نسل زابلی
برای آن روز که می کنم از تو یاد و تو می کنی مرا
یا برای دیدنت می کشم انتظار
آرشيو موضوعي
دوستان
پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
طراح قالب
POWERED BY